ایران در کشاکش آلودگی به مدرنیته و سکولاریزاسیون

:: ایران در کشاکش آلودگی به مدرنیته و سکولاریزاسیون

در این یکی دو روز صحبت از شبیه سازی توافق ایران-امریکا با توافق چین-امریکا و شوروی-امریکا توسط مقامات امریکایی و برخی دوستان انقلابی بسیار مطرح می شود. اصل استدلال به نظریه سکولاریزاسیون ماکس وبر باز می گردد که مدرنیته را اسیدی معرفی می کند که تمام نظامات ارزشی قدسی و فرامادی را می خورد.
این نظریه بیشتر از هرچیز توسط خود انقلاب اسلامی ایران ابطال شد وقتی برخلاف فرآیند مطلق مدرنیزاسیون ایران توسط رژیم پهلوی انقلابی دینی ناباورانه کشور را فرا گرفت. در دوره پس از جمهوری اسلامی هم رابطه انقلاب اسلامی با مدرنیته آنطور که غربیها فکر می کنند صفر و یکی نبود و این خود باعث شد که امروز جامعه شناسان به مسیحی-کاتولیکی بودن ریشه های نظریه سکولاریزاسیون و عدم صدق آن درباره اسلام اذعان کنند.
با اینحال این نظریه به کلی متفی نیست و آگاهی مهمی را در اختیار ما می گذارد. جمهوری اسلامی در سی سال گذشته در میان جنگ و محاصره و تحریم و تهدید بوده. سیاست دشمنان از دیروز عوض شده است. بنابراین سیاست جمهوری اسلامی هم از امروز باید عوض شود. اگر تا دیروز مقابله امنیتی و نظامی و استحکام سخت افزاری، مادی و اقتصادی در اولویت بود از امروز صحنه مقابله به قلمرو پنهان بنیادهای هویتی نظام کشیده شده است.
این اتفاقا فرصت بی نظیری برای انقلابی بوجود می آورد که نه خود را کودتایی نظامی می داند و نه تغییر صرف مناسبات قدرت بلکه هویت خویش را به فلسفه و تفکر و فرهنگ باز می گرداند.
امروز وقت آنست که نظام اسلامی توجه خود را از نهادها و طبقات نظامی و اقتصادی به نهادها و طبقات فکری و فرهنگی بازگرداند. از دیروز به بعد دیگر موشک و قدرت تسلیحاتی نمی تواند کیان ایران را حفظ کند. آنانکه از توافق دیروز ترسیده اند و سخن از فروپاشی و عرفی شدن و براندازی می کنند در واقع جمهوری اسلامی را یک کاخ پوشالی قدرت و ثروت دانسته اند که تنها با نفی بیرون بر سر پاست. نسلی از حزب الله که چنین می اندیشید اینک باید صحنه را به نسل دیگری وابگذارد که به بنیاد فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی ایمان دارند. امروز روز بازگشت به مطهری و شریعتی و بهشتی و آل احمد و خمینی و خامنه ای دهه چهل است. امروز روز بازگشت به ریشه ها و مقاومت و پیشرفت هویتی است. 

منبع : سوتک!ایران در کشاکش آلودگی به مدرنیته و سکولاریزاسیون
برچسب ها : اسلامی ,نظریه ,جمهوری ,دیروز ,نظامی ,قدرت ,جمهوری اسلامی ,انقلاب اسلامی ,نظریه سکولاریزاسیون

ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا

:: ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا

ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا

تاریخ ایران، تنها چند ماه پس از در هم شکستن نظام پهلوی چنان یقینی در صورت بندی نسبت ایران-امریکا داشت که روز عجیب 13 آبان را آفرید. اشتباه است اگر تصور کنیم سیزده آبان محصول جلسه دانشجویان پیرو خط امام در خوابگاه زنجان دانشگاه شریف بوده است، بلکه آن چیزی سیزده آبان را پدید آورد که چند ماه پیش 22 بهمن را آفریده بود. سیزده آبان، بیست و دو بهمن و حتی پانزده خرداد همگی از یک تبارند و آن تبار عصری است که جلوه خویش را بیش از همه در آیینه روح الله خمینی متجلی دید. در واقع وقتی صحبت از «عصر خمینی» می کنیم باید دو چیز را از هم جدا کنیم: یکی دوره 25 ساله از 1332 تا 1357 که به یک معنا عصر خمینی است و دیگر دوره 1357 تا 1368 که به یک معنای دیگر عصر خمینی است. البته اگر از من بپرسید واقع امر اینست که من تصور می کنم اولی به این نام شایسته تر است تا دومی. یعنی اگر برنیاشوبید می خواهم این عقیده عجیب را مطرح کنم که این دوران سیاه سلطنت محمدرضاشاه مستحقتر است به نامیده شدن با نام عصر خمینی تا دوران پیروزی انقلاب اسلامی.

   دلیل این مدعای نادر بسیار ساده است: ریشه های انقلاب 57 را باید در همین دوره 25 ساله – و البته زمینه های کلیتر پیشین آن بخصوص از مشروطه به بعد- جستجو کرد. در واقع هر آنچه خطوط کلی انقلاب اسلامی 57 و گفتمان خمینی (ره) را سامان داد آن چیزی بود که صورت بندی کلی آن در این دوره 25 ساله به تدریج در جامعه ایران –بویژه طبقه نخبگان آگاه- نهادینه شده بود. همین نهادینگی است که حادثه بسیار عظیم سیزده آبان را در آن تاریخ خاصِ کاملاً نامأنوس برای امروز محقق می سازد.

  در بررسی صورت بندی نسبت ایران-امریکا در دهه چهل و پنجاه شمسی حداقل پنج صورت بندی زیر قابل شناسایی است:

1)      ایران و امریکا به مثابه تمدن منحط عقب مانده و تمدن پیشرفته

2)      ایران و امریکا به مثابه جهان سوم و جهان توسعه یافته

3)      ایران و امریکا به مثابه استعمارزده و استعمارگر

4)      ایران و امریکا به مثابه جنوب و شمال/ خلق درهم شکسته و امپریالیسم

5)      ایران و امریکا به مثابه شرق و غرب

به عبارت بهتر درک و تحلیل رابطه ایران و امریکا در فرهنگ دهه چهل شمسی حداقل 5 عاملی است. عامل اول میراث مشروطه است و محصول تلاشهای منورالفکران ترقی خواه. عامل دوم گفتمان نوینی است که پس از جنگ جهانی دوم در ایالات متحده تولید شد و توسط سازمان ملل به رسمیت شناخته شد و توسط محمدرضا شاه ترویج شد. عامل سوم باز هم خاطره ای به جا مانده از مشروطه است که گاهی با صفت «نو»  نیز همراه می شود: حسی مبهم اما قوی از دخالت و استیلای بیگانگان به شیوه های مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی فکری. عامل چهارم محصول بازسازی ایرانی و جهان سومی مارکسیسم و ثمره بزرگ تلاشهای چپهای ایران است.  عامل پنجم اما از همه جدیدتر است و شاید بیش از هر چیز با دو قرائت مختلف از هایدگر آلمانی که تقریباً همزمان وارد ایران می شود پدید می آید: میراث بزرگ کربن و فردید.

   روح الله خمینی که در 1356 ظهور می کند، جامعه ایران سالهاست که با هاضمه ای عجیب به ترکیبی سازوار از این 5 عامل دست یافته است. ترکیب سازواری که شاید بیش و پیش از هر چیز در کتاب عظیم «غرب زدگی» نوشته روشنفکر نابغه آن سالها در 1341 معماری جدیدی می یابد. در طرح بزرگ جلال یک نکته جدید برای اولین بار در حاشیه این 5 عامل از قبل موجود اضافه می شود: هویت اسلامی به مثابه گمشده جامعه ایران. علی شریعتی طرح ناتمام او را با افزودن یک عامل جدید که کل صورت بندیهای دیگر را تحت شعاع قرار می دهد به کمال می رساند:

6)       ایران و امریکا به مثابه تقابل تشیع علوی و طاغوت

روح الله خمینی رهبر کبیر جامعه شش عاملی 1356 است. او خود مجتهد بزرگی است و گرچه از تمام ادبیات تولید شده در این سالهای «فوران در خفقان» بهره می گیرد اما گفتمان جدید خویش را خلق می کند تا تمام بهره ی فرهنگی عصر خمینی را در فهمی قرآنی در آمیزد:

7)      ایران و امریکا به مثابه مستضعف و مستکبر

مطلب را بیش از این تفصیل نمی دهم. سیزده آبان وقتی اتفاق افتاد جامعه ایران تمام ادراک تاریخی خویش را در صورت بندی مستضعف-مستکبر خمینی (ره) انباشته یافت. در واقع این ملت ایران بود که در سیزده آبان 58 به فراز دیوار سفارت رفت، مستشاران امریکایی را به گروگان گرفت، برگه های ریزریز شده را به هم چسباند تا حقانیت  گفتمان خویش را در قریب به هشتاد جلد «اسناد لانه جاسوسی» به جهانیان فریاد زند. سیزده آبان 58 محصول 25 سال گداختن تجربه مواجهه ایران و غرب در کوره تفکر روشنفکران و روحانیون نواندیش بود.

   اما امروز که ما با هم سخن می گوییم از میان این 7 صورت بندی تنها دومی است که فروغی تهییج کننده و برانگیزاننده و امیدبخش دارد. از نظم فکری بزرگی که در 1358 پدید آمده بود همه چیز در هم شکسته و تنها به مدد تلاشهای پراگماتیستها گفتمان دوم از میان خرابه های این انهدام فکری به سلامت بیرون آمده است. هر بار پس از نواخته شدن با سیلی ناملایمتها، فرشته ی مصلحت، بقا و اضطرار با پتک سنگین ترس و هشدار، آغوش مهربان خود را باز می کند تا با تسکینی که می دهد، خروش وجدان ایرانی را آرام کند. با بالا گرفتن جنگ خود زمینه آتش بس را فراهم کرد، خود قلم امضا را به مردم می دهد و خود بر کرسی بازسازی و نوسازی می نشیند و ذهنها را به جای گذشته، درون یا آسمان، به حال، امروز و اکنون، گذر «روزمرگی» و مشاهده فوتبال و خندوانه فرامی خواند.

   دو سال پیش که پس از شانزده سال تحرّک و تلاطم، دوباره اوضاع اقتصادی بر ملت گران آمد، باز همان فرشته از راه رسید تا یادمان نرود عصر پس از جنگ «عصر رفسنجانی» است. خلاصه کنم. امروز صورت بندیهای هفت گانه ای که انقلاب 57 را پدید آورده بود فرو ریخته. چندان اهمیتی ندارد که آیا خاتمی و احمدی نژاد در روزگاری صورت بندی هشتم و نهمی را به اینها افزودند یا نه، چرا که خیلی زود آشکار شد که فضای عصرپس از جنگ تنگتر از آنست که صورت بندی دیگری را بربتابد. امروز که ما با هم سخن می گوییم جامعه ی پیچیده ی هفت عاملی ایران به جامعه ای تک عاملی تنزل یافته است. زبان الکن ایران امروز واژه دیگری جز «توسعه» را نمی تواند هجّی کند. سخن از استکبار ستیزی و شعار استکبار ستیزی و تلاش استکبارستیزانه امروز مغتنم است، اما چه فایده که صورت بندی فاهمه ی ملازم با آن، سالهاست که از ذهن و ضمیر نخبگان آگاه ایرانی و به تبع آن جامعه ایرانی رخت بر بسته است. ناقدان نگویند سیاه نماییدی، راه چاره در متن پیداست: چاره همانست که طاقت شنیدنش در کاهلان به ظاهر انقلابی نمای به باطن غرقه ی امریکا موجود نمی باشد.

 

پی نوشت: آنچه خواندید خلاصه ای تکمیل شده بود از آنچه در جلسه اول «حلقه کتاب خوانی روشنفکران ایرانی و غرب» مطرح شده بود که یکشنبه ها ساعت 15 تا 17 در دانشگاه شریف (مسجددانشگاه، مدرس شهید باهنر/ یا دفتر جامعه اسلامی) برگزار می شود. حضور برای عموم آزاد است.

یاعلی

منبع : سوتک!ایران دهه چهارم انقلاب 57 و بحران در صورت بندی نسبت ایران-امریکا
برچسب ها : صورت ,امریکا ,بندی ,جامعه ,خمینی ,مثابه ,صورت بندی ,سیزده آبان ,      ایران ,ایران امریکا ,نسبت ایران ,نسبت ایران امریکا

دنیا در حیرت مدیریت پیچیده رهبر ایران

:: دنیا در حیرت مدیریت پیچیده رهبر ایران
این توافق را بیشتر از هرکس باید به آیت الله خامنه ای رهبر ایران و در مرحله بعدی به محمود احمدی نژاد و محمد جواد ظریف تبریک گفت. در واقع توافق خوبی که امروز حاصل شد را باید ترکیبی از فعالیت این سه نفر دانست. آیت الله خامنه ای با درایت فوق تصوری توافق بد هسته ای 12 سال پیش خاتمی، هاشمی و روحانی را که حاصل آن معجون ذلت بار تعلیق-تحریم بود به پیروز امروز انقلاب اسلامی و ملت ایران تبدیل کرد. اگرچه جزئیات فنی را هنوز نمی دانیم ولی جزئیات فنی چندان اهمیتی ندارند. مهم اینست که با این... توافق تمدن غربی مجبور شد که انقلاب اسلامی ایران را که سی و چهار سال پیش دست نشانده امریکایی ایران را اخراج کرد و 66 دیپلمات امریکایی را به گروگان گرفت، به عنوان تمدن رقیب خود به رسمیت بشناسد. این توافق تاریخی نشانه کاملی از ضعیف شدن عجیب امریکا در ابتدای قرن بیست و یکم و قدرت گرفتن تمدنهای بدیل است. ایالات متحده رسما شکست سیاستهای یکسویه خشونت بار حمله نظامی و تحریم را اعلام کرد و با هراسی بی سابقه تنها به حفظ امنیت خود اندیشید. نکته مهم اینجاست که این توافق در شرایطی تصویب شد که در صحنه سیاسی منطقه ای ایران در سه صحنه سوریه و عراق و یمن دست بالاتر را دارد. پس از این توافق آرایش سیاسی منطقه کاملا به هم می ریزد و اینبار عربستان است که باید بعنوان هیولای کریه منطقه و متحد نابکار ایالات متحده در عربستان پاسخگوی افکار عمومی جهان باشد. با این توافق دیگر توطئه یکی کردن اسلام سیاسی-عقلانی-تمدنی ایران با بنیادگرایی داعش اهل سنت به کلی خنثا شد. دیگر هرگز کسی نمی تواند تئوری سیاسی ایران را درون ایدئولوژیهای بنیادگرایی دسته بندی کند. اگر جسارت محمود احمدی نژاد وخون شهدای هسته ای ما نبود ایالات متحده هرگز شکست سیاست تحریم و به تبع آن توافق امروز را نمی پذیرفت. امروز انقلاب ایران با قدرت مضاعفی به جهان بازگشته است. این پیروزی را به همه ایرانیان تبریک می گویم.

منبع : سوتک!دنیا در حیرت مدیریت پیچیده رهبر ایران
برچسب ها : توافق ,سیاسی ,منطقه ,متحده ,ایالات ,تحریم ,ایالات متحده ,سیاسی منطقه ,انقلاب اسلامی ,امروز انقلاب ,محمود احمدی

غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی

:: غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افأن مات أو قتل انقلبتم علی اعقابکم؟

و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرّ الله شیئاً و سیجزی الله الشاکرین (آل عمران:144)

و محمّد جز فرستاده اي از سوي خدا كه پيش از او هم فرستادگاني [آمده و] گذشته اند، نيست. پس آيا اگر او بميرد يا كشته شود، به روش گذشتگان و نياكان خود برمي گرديد؟! و هر كس به روش گذشتگان خود برگردد، هيچ زياني به خدا نمي رساند؛ و يقيناً خدا سپاس گزاران را پاداش مي دهد.

 

افحکم الجاهلیۀ یبغون؟... ویهاً معشر المهاجرین. أ اُبتزّ ارث أبی؟ (فاطمه زهرا (س)، خطبه فدکیه)

آیا به روش جاهلیت می گرایید؟ ای مهاجران! آیا میراث پدرم را می ربایید؟

 

در چارچوب اهداف جنگ نرمِ دشمن، باقی ماندن نام «جمهوری اسلامی» و حتی حضور یک معمم در رأس آن مهم نیست، مهم آن است که ایران تأمین‌کننده‌ی اهداف آمریکا، صهیونیسم و شبکه‌ی قدرت جهانی باشد. (آیت الله خامنه ای، 20 مهر 94)

 

تاریخ جمهوری اسلامی روایت بسط گام به گام جریان راست در مبانی فکری، جریانهای سیاسی و نهادهای اجتماعی حکومت است که علی رغم همه فراز و نشیبها باید اذعان کرد که حداقل در مقطع کنونی با انتخابات اخیر مجلس دهم به پیروزی بی سابقه ای دست یافته است. پیروزی تام «راست» در انتخابات اخیر –که فراز و فرود آن بیش از هرچیز با فراز و فرود «هاشمی رفسنجانی» در صحنه سیاسی ایران گره خورده است- از جنس پیروزیهای پیشین –مثلاً در انتخابات 94- بر رقیب «چپ» نیست بلکه به «استقرار کامل نظم راست» در صحنه سیاسی ایران مربوط می شود. به عبارت بهتر «نظم چپ» که با مرکزیت آیت الله خامنه ای و دو جناح خاتمی و احمدی نژاد در دهه سوم انقلاب (76-88) شکل گرفته بود، با حوادث خرداد 88 به «نظم راست» با مرکزیت آیت الله هاشمی رفسنجانی و دو جناح عارف و لاریجانی «تحوّل ماهوی» یافته است.

اگرچه برخی اصرار دارند که چپ و راست را مفهومی متعلق به دهه شصت شمسی دانسته انقضای آنرا اعلام کنند، نگاهی عمیقتر ما را در رسیدن به مفهوم پایه ای تر «منطق سیاسی راست» یاری خواهد کرد. در نظر نگارنده راست علی رغم اختلافات درونی خود -که در یادداشتهای پیشین از آن به اختلاف راست نسل دوم (راست سنتی/ فئودالهای ریش دار/ اصولگرایی) و راست نسل سوم و چهارم (راست مدرن/ فئودالهای بی ریش/ کارگزاران و نوکارگزاران) تعبیر کردم- پروژه سیاسی واحدی را دنبال می کند که در ادوار مختلف اسامی مختلفی پیدا کرده است: گاه «اقتدارگرایی» خوانده شده، گاه «محافظه کاری»، گاه «عملگرایی یا پراگماتیسم»، گاه «تکنوکراسی و نوسازی»، گاه «ایدئولوژی زدایی»، گاه «اتوپیازدایی»، گاه «نورمالیزاسیون و عادی سازی» و گاه «سیاست زدایی» خوانده شده است.

   پروژه راست اگرچه نامها و جنبه های مختلفی در ادوار مختلف پیدا کرده است اما نگارنده مدعی است که «استحاله» با به تعبیر فارابی بزرگترین فیلسوف سیاسی جهان اسلام، «تبدّل» بهترین تعبیری است که می توان درباره کلان پروژه «راست گرایی» در جمهوری اسلامی به کار برد و جنبه ها و وجوه و اسامی مختلف آنرا بر اساس آن توضیح داد.

   از این منظر مسأله اساسی به «تحریف فلسفه سیاسی جمهوری اسلامی» بازمی گردد. در واقع پروژه راست بر خلاف پروژه چپ که بر اساس موازینی به تغییر و اصلاح و بازسازی دائمی ساختار نظام می اندیشد، نه تنها هیچگاه به تغییر در «نظام جمهوری اسلامی» نمی اندیشد، بلکه بیش از هرکسی خود را بعنوان مهمترین مدافع بقا و تداوم ساختار نظام  معرفی می کند. بنابراین برخلاف چپ که همواره از سوی راست به «براندازی یا تجدیدنظر طلبی» متهم می شود، راست همواره محافظه کار و مدافع «نظم موجود» است و به همین دلیل همواره با چهره ای آمیخته به تقدس در اذهان حاضر می شود.

   در واقع اگرچه چپ و راست در درون خود از نحله های گوناگونی تشکیل می شوند، اما اساساً منازعه میان چپ و راست منازعه میان دو «فلسفه سیاسی» نیست بلکه نزاع میان «دو گونه نظم سیاسی» است. تفاوت میان خوانش راست از جمهوری اسلامی و خوانش چپ از جمهوری اسلامی به هیچ وجه از جنس منازعات تئوریکی که در درون چپ انجام می شود و عموماً به «اسلام شناسی» بازگشت دارد نیست، بلکه اساساً این دو تفسیر از جمهوری اسلامی از دو منطق کاملاً متفاوت پیروی می کنند. به عبارت بهتر کاربرد واژه «حکومت دینی» و «جمهوری اسلامی» نزد راست گرایان و چپ گرایان به معنای دقیق کلمه مشترک لفظی است و نمی توان با منطق استدلالی میان آنها داوری کرد.

   آنچه منطق سیاسی راست و چپ را چنان از هم جدا می کند که گویی دو جهان کاملاً متفاوت از یکدیگرند، به برداشت متفاوت از مفهوم «حکومت دینی» باز می گردد. در نگاه راست گرایان «حکومت» مفهوم مرکزی است و دین تنها یکی از عناصری است که در قوام آن نقش دارد، در حالیکه در نگاه مقابل «دین» مفهوم مرکزی است و «حکومت» تنها یکی از اشکال ظهور و قوام آن است. در نگاه راست گرایان دین و فرهنگ و جامعه و هنر و اقتصاد و مردم ماده ای هستند که حکومت به آنها صورت می بخشد و در نگاه چپ گرایان حکومت همچون بخشی از جامعه، ماده ایست که دین به آن صورت می بخشد. بر این اساس اندیشه سیاسی راست گرایان حول مفهوم «قدرت» شکل می گیرد و اسلام ذیل آن جایگاه می یابد و اندیشه سیاسی چپ گرایان حول مفهوم «اسلام» شکل می گیرد و «قدرت» ذیل آن جای خود را پیدا می کند.

   راست گرایی مستلزم پویایی کامل در اندیشه سیاسی برای هماهنگی با معادلات قدرت و به تبع آن ثروت و تبلیغات در جامعه است. اقتصاد اسلامی یک روز برای راست گرایان به معنای محافظت از بازار سنتی است، یک روز به معنای بسط ید حکومت در عمومی کردن صنایع، یک روز به معنی فروش زمینهای عمومی و ساختن شاپینگ مال برای تقویت بنیه اقتصادی نظام و روز دیگر به معنی هزینه کردن بیت المال برای محافظت از منافع بخش خصوصی حوزه سلامت و نفت و آموزش و ... فعالیت اصلی سیاسی راست «حفظ وضع موجود» است که دو جنبه اصلی سلبی و ایجابی دارد. جنبه ایجابی داشتن پویایی کافی برای باقی ماندن در «بازی فئودالها» و بهره برداری از تمام ظرفیتهای موجود در حکومت، بازار و افکار عمومی برای بقا و انباشت قدرت و ثروت است. جنبه سلبی اما محافظت از «زمین بازی راست» یا به تعبیر دیگر «چپ زدایی» است. راست گرایان با رواج هر اندیشه و هنر و مکتب فلسفی و اخلاقی در جامعه مشکلی ندارند مگر آنکه بوی چپ از آن به مشام برسد یعنی سودای بر هم خوردن منطق بازی به گوش برسد که این شرایط به اتحاد تمام راستهای جهان علیه «افراطی گری» و «رادیکالیسم» می انجامد. اصولاً چپ زدایی -و سیاست زدایی- یکی از سیاستهای مهم تمام راستهای جهان است که در اتحادی جهانی بطور مداوم و دائمی در حال پیاده سازی است. (مثلاً نگاه کنید به تشابه عجیب نطق رییس جمهور روحانی و رییس جمهور اوباما در آخرین اجلاس عمومی سازمان ملل علیه افراطی گری اسلامی)

***

منازعه میان شیعیان به رهبری فاطمه زهرا (س) و اهل سنت به رهبری اهل سقیفه در شب رحلت نبی اکرم بر سر چه بود؟ آیا آنطور که برخی می پندارند پای منازعه ای میان «قدرت» در میان بود و بحث بر سر «کرسی قدرت به جا مانده از نبی اکرم(ص)»؟ یا آنگونه که برخی دیگر می پندارند منازعه ای «عقیدتی و کلامی» برپا بود که چه کسی شایسته خلافت است و طرفین با استدلال به قرآن و حدیث نبوی می کوشیدند که حقانیت خود را آشکار کنند؟

  جالب اینجاست که از هریک از این دو منظر که بنگریم مباحثه میان مسلمین در شب رحلت رسول الله منازعه ای تاریخی است که هیچ اهمیتی در زمان کنونی ندارد و چه بهتر که برای پرهیز از اختلاف به کلی از خاطره ها زدوده شود. چه در دیدگاه اول هر دو طرف اتفاق نظر دارند که «حکومت اسلامی» معادل «حکمرانی در مسلمین» است و تنها مشکل به نحوه صحیح و مورد قبول توزیع قدرت بازمی گردد. شیعیان معتقدند که پیامبر شخصاً قدرت خود را به علی(ع) منتقل کرده است و حال آنکه اهل سنت معتقدند که در انتخاب حاکم باید معادلات قدرت در جامعه (مثلاً میان مهاجرین و انصار و دیگر قبایل) را هم در نظر گرفت تا جامعه دچار تفرقه نشود. اتفاقاً از این منظر دیدگاه اهل سنت برای اداره حکومت دینی نسبت به نصب حاکم توسط حاکم قبلی به شیوه سلاطین معقولتر به نظر می رسد.

از دیدگاه عقیدتی و کلامی نیز بحث پایان یافته به نظر می رسد چرا که مجموعه مباحث شیعیان درباره نصب الهی امامان و ولایت باطنی امیرالمؤمنین و فرزندان وی با توجه به غیبت امام معصوم و عدم دسترسی به ولایت حقیقی لااقل تا زمان ظهور آن حضرت مصداق ندارد و وضع شیعه در اظهار نظر درباره حکومت دینی در زمان غیبت مشابه وضع اهل سنت است.

   از منظر مقاله حاضر اما منازعه شب رحلت رسول الله را –همانطور که سیدجعفر شهیدی در آثار خود توضیح داده است- بیش از هرچیز باید نزاع میان «نظم سیاسی نبوی» و «نظم سیاسی جاهلی» یا به تعبیر دیگری نزاع میان «اسلام و قدرت» دانست. در واقع قیام حضرت زهرا (ع) بیش از هرچیز نه علیه حاکم وقت بلکه علیه «روش سیاسی» بدیعی است که در سقیفه پایه گذاری می شود. بدعتی نوگرایانه که ازقضا از سوی ایشان «به بازگشت به جاهلیت» تعبیر می شود.

    «بازگشت به جاهلیت» از چه دیدگاهی از سوی دخت بزرگوار نبی مطرح می شود و حال آنکه بر خلاف جاهلیت حکومت اسلامی برپاست و اذان پیامبر هر ظهر و شام در دیار طنین انداز می شود و قانون حکمرانی پیامبر میزان نظم اجتماعی است و قدرت اسلام در مقابله با امپراطوریهای دیگر در حال بالیدن است؟ آیا منظر راست گرایانه می تواند کاری جز صحه گذاشتن بر «دستگاه خلافت» انجام دهد؟ آیا غیر از این است که اشتراک میان جاهلیت پیش از اسلام و جاهلیت پس از اسلام از منظر حضرت زهرا (س)، نه به شکل حکمرانی بلکه به «منطق مشترک اصالت قدرت» و «سیاست ورزی مسخ شده» باز می گردد؟

***

نظریه ولایت فقیه اگر تنها متضمن تجویز یک ساختار سیاسی مقبول و مشروع (مثلاً بعنوان یکی از اصول قانون اساسی ایران) باشد، چیزی بیش از یک نظریه سیاسی معطوف به قدرت نیست که همزمان امکان خوانش راست گرایانه و چپ گرایانه از آن وجود دارد. موضع گیری شدید حضرت فاطمه زهرا (س) نسبت به حکومت دینی مدعی خلافت، ظرفیت عظیمی در نقد «راست گرایی دینی» و تفکیک حکومتهای دینی به «فاضله» و «جاهله» در نظریه سیاسی شیعی پدید آورده است. در واقع خودآگاهی فاطمی در نظریه شیعی انذار و توجه به قرابت بسیار شدید میان «گفتمان حفظ نظام» (اهل سقیفه) و «گفتمان استحاله» (بنی امیه) و پیوندهای بسیار اساسی نظری و عملی میان این دو است.

  راه حل سیاسی شیعه برای جلوگیری از استحاله کامل نهضت دینی تفکیک میان «امامت مدنی» و «حکومت سیاسی» است. در واقع هویت سیاسی شیعه بر خلاف اهل سنت با «شهروندی حکومت دینی» پیوند نخورده است، بلکه شیعه پیش از آنکه شهروند حکومت باشد عضوی از «امت امام» است. در نظریه سیاسی-اجتماعی شیعه رهبر پیش و بیش از آنکه حکومت یابد «امام» است و امام چه دارای حکومت باشد و چه نباشد، شأن سرپرستی و هدایت فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی امت را بر عهده دارد. «نظریه امامت» معیار و مناط نظریه سیاسی فاطمی در نقد «حکومت دینی» و «خلافت» است که به ورطه سیاست جاهلی یا راست گرایی در غلطیده است.

   نقص اساسی در تبیین مشهور از نظریه ولایت فقیه به اینجا بازمی گردد که شرط مطلوب «یکی بودن امامت و حکومت» که شرط اصلی نظریه سیاسی ولایت فقیه است، با یک پله تنزل به شرط محقَّق تعبیر شده است، به این معنا که جمله درست «امام حاکم است» به جمله نادرست «حاکم امام است» استحاله شده است. با چنین تغییری این خطر بزرگ بوجود می آید که نظریه سیاسی شیعی که تمرکز آن بر حقّانیت «پیش از تأسیس حکومت دینی» و «نحوه تأسیس حکومت دینی» است، همچون نظریه سیاسی اهل سنت به حقّانیت «پس از تأسیس حکومت دینی» و «نحوه حکومتداری» تحریف گردد.

   نگاه زنده به میراث سیاسی حضرت زهرا (س) و دیگر امامان به حق شیعه تمام طرفداران انقلاب اسلامی را بر آن می دارد که موضوع بسیار اساسی و متأسفانه کاملاً مهجور «خودآگاهی فاطمی» را همواره مورد توجه قرار دهند. خودآگاهی فاطمی نه تنها در شرایط غلبه خوانش راست از جمهوری اسلامی پا نمی گیرد، بلکه اساساً نسبتی متضاد و نقیض با آن برقرار می کند[1]. اگرچه تفاوت ماهوی میان پیروان فاطمه زهرا (س) و پیروان سقیفه در دوره حیات پیامبر اعظم(ص) و حاکمیت بلامنازع ایشان بر مدینۀ النبی و سپس سرتاسر قلمرو جهان اسلام بر همگان آشکار نبود، اما تنها پس از رحلت نبی اکرم بود که با فروریختن دوران طلایی یکی بودن امام و حاکم، جوهر تشیع عیان شد. عیان شدنی که تنها از «زنده بودن خوانش چپ از حکومت دینی» در برابر «تفسیر حکومتی اسلام» در همان ایام نبوی حکایت داشت. من حیث المجموع به نظر می رسد که با فرارسیدن دوران غلبه کامل راست بر جمهوری اسلامی، دوران بازاندیشی انتقادی در نسبت میان «فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی»، «حکومت» و «جامعه» نیز فرارسیده است.



[1] تنها کافیست منابر اصلی و مهم روحانیت معزز تهران در این ایام را از جهت نسبتی که با خودآگاهی فاطمی زنده برقرار می کنند مورد بررسی قرار دهیم.

منبع : سوتک!غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی
برچسب ها : راست ,سیاسی ,میان ,حکومت ,اسلامی ,نظریه ,جمهوری اسلامی ,نظریه سیاسی ,راست گرایان ,حکومت دینی» ,خودآگاهی فاطمی ,تأسیس حکومت دینی» ,صحنه سیاسی ایر

سپاه به مثابه یک نیروی چپ: پاسداران انقلاب اسلامی یا نظام اسلامی؟

:: سپاه به مثابه یک نیروی چپ: پاسداران انقلاب اسلامی یا نظام اسلامی؟

«گفتمان امنیت ملّی» یکی از آن ستونهای قطور مشترک میان راست سنتی و حکومتی و راست مدرن، میان اصولگرایی و دولت اعتدال روحانی است که از قضا دیروز در آخرین سخنرانی از سلسله خطابه های «خودآگاهی فاطمی» آیت الله خامنه ای از اسفند 94 به بعد، مورد نقادی جدی قرار گرفت.

آیا «چپ بودن قوای نظامی» یک پارادوکس است؟ نیروهای نظامی همواره در ایران و جهان در مرکز نیروهای عرفی کننده جوامع انقلابی قرار داشته اند. اولویت قوای نظامی «حفظ نظم و نظام» و «حفظ و تقویت اقتدار» است و چه کسی است که نداند «نظم و نظامی گری» کانون جوشنده محافظه کاری و راست اندیشی و قتلگاه انقلابی‌گری و چپ‌گروی است؟

 در تصور عموم و البته در تصور تقریباً عمده ی مسئولین نظام جمهوری اسلامی شکافی عمیق و بس پرناشدنی میان چپ و راست برقرار است. آیت الله هاشمی رفسنجانی را نمی توان جریانی حاشیه ای یا حتی بخشی از نظام جمهوری اسلامی تلقی کرد. آیت الله هاشمی رفسنجانی تمام نظام جمهوری اسلامی منهای آیت الله خامنه ای است. آیت الله هاشمی رفسنجانی نماد مصلحت نظام در برابر آرمانخواهی به اجرا درنیامده ی انقلاب است. جناح راست و غالب یاران امام معتقدند که چپ اندیشه ای نظم زدا و نظم گریز است و لاجرم متعلق به پیش از انقلاب؛ و دقیقاً لحظه ای که قانون اساسی در رفراندوم ملت به تصویب می رسد روز مرگ چپ و «تشکیل صحنه سیاسی واقعی» ایران جدید است. صحنه سیاسی واقعی ای که در آن امام خمینی نه بعنوان رهبر انقلاب اسلامی بلکه بعنوان حاکم حکومت نوپای جمهوری اسلامی به «اداره»ی این «کشور» نوپا می پردازد. از آنروز به بعد چپ آرمانگرا، جهان وطن، تحول خواه و دائماً نقّاد موی دماغ حاکمیت است مگر آنکه از آرمانشهرسازی دست بردارد و وارد معادلات گردد.

   اوج بروز این پارادوکسِ «جمع جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی» متعلق به نیروهای نظامیِ برآمده از «نهضتهای رهایی بخش صدر انقلاب» است که بر اساس پروتکل مأموریت مقدس «حفظ نظام» و «امنیت کشور» را بر عهده دارند و هیچ چیز نباید آنها را از این مأموریت مهم تضعیف کند. «گفتمان امنیت ملی جمهوری اسلامی» که حسن روحانی خود را مهمترین پایه گذار آن می داند، با چنین مبنایی ساخته می شود. در واقع گفتمان امنیت ملی در یک کلام چیزی نیست جز اولویت نظام بر انقلاب: اولویت امنیت بر آزادی، اولویت امنیت بر عدالت، اولویت امنیت بر مردم، اولویت امنیت بر امریکاستیزی و از همه مهمتر اولویت امنیت بر ارزشهای متعالیه اسلامی. حاصل همان منافقانه ترین چهره اسلام است که «حاج حیدرها» را به مسلخ می برد.[1] با رییس جمهور شدن حسن روحانی حالا همه چیز «تازه» سرجای خودش قرار گرفته است:

یکی از مباحث مهم و زیربنایی در این زمینه، همان بحثی است که کم و بیش هنوز در گوشه و کنار فضای ذهن نخبگان ما خلجان می کند و اینکه آیا می خواهیم «جمهوری اسلامی ایران» باشیم یا می خواهیم «انقلاب اسلامی» باشیم. اگر بناست انقلاب اسلامی باشیم رسالت بسیار بزرگی بر دوش داریم. یعنی ما انقلاب اسلامی هستیم و می خواهیم این فرهنگ را در سطح منقطه و جهان اسلام نشر بدهیم و قاعدتاً ثروت و قدرت خودمان را هم در سایه آن می بینیم و بر این منبا هر مقدار انقلاب اسلامی بسط و گسترش پیدا کند به طور طبیعی بر قدرت و حتی ثروت ما افزوده خواهد شد. اما اگر می خواهیم «جمهوری اسلامی ایران» باشیم رسالت اولیه و اولویت ما جمهوری اسلامی ایران است پس باید مسیر دیگری را بپیماییم و با اقتدار نظام جمهوری اسلامی و تأمین قدرت و ثروت است که به استحکام آن خواهیم رسید و هدف محوری ما هم حفظ این نظام خواهد بود. از این دیدگاه بسط انقلاب اسلامی میز منوط به پیشرفت کشور و قدرت نظام و الگوسازی آن خواهد بود. در واقع انقلاب کردیم تا به جمهوری اسلامی برسیم و دیگر نباید به گذشته رجعت کنیم. پس ما هنوز روی برخی مسائل اساسی اختلاف نظر داریم.[2]

جالب است که روحانی خود در همان سخنرانی علاوه بر بیان اختلاف خود با آیت الله خامنه ای، محل اختلاف خود با اصولگرایان را نیز به خوبی تبیین می کند: «اولویت در امنیت ملی با ثروت ملی است یا با قدرت ملی؟» و اینچنین شاخه اصولگراییِ راست از شاخه ی مدرن و تکنوکراتِ راست جدا می شود. اختلافی در فروع که پرواضح است که به مرور و با فشار اقتصادی، با دادن حق و حساب اقتدارگرایان کم سوادِ راست اصولگرا به نفع راست مدرن رفع و رجوع خواهد شد.

  در واقع جمله «دنیای فردا دنیای گفتمانهاست و نه موشکها» در زمینه گفتمان حفظ نظام و امنیت ملی نه تنها جمله غلطی نیست بلکه نشان از هوشمندی نسل جدید راست گرایان و تفطن آنها به اهمیت مناسبات اقتصادی و قدرت نرم در معادلات «عصر امریکایی» کنونی دارد. اصولگرایان در میانه نزاع اصولی آیت الله خامنه ای با این جمله که از مبنای «اولویت انقلاب بر نظام» بر می خیزد، تنها به مثابه مترسکهای متحجّری عمل می کنند که واقعاً می پندارند با قدرت موشک و نه مذاکره می شود به حفظ نظام اندیشید!

  حضرت آیت الله خامنه ای با اعلام اینکه «نیروهای مسلح ایران باید به مردم و مکتب انقلاب اسلامی پاسخگو باشند و نه حکومت و قدرت حاکمان» بار دیگر رایحه فراموش شده ای از سپاه و بسیج صدر انقلاب اسلامی را زنده کرد. در شرایطی که نظام جمهوری اسلامی روز به روز بیشتر پا در مسیر عرفی شدن می نهد، این واپسین خطابه های فاطمی آیت الله خامنه ای به نهیب های آتشینی بر تن نظام رو به استحاله ای می ماند که شاید تنها آیندگان را به پرسش درباره علت و دلیل این زخمها فرا بخواند. آیندگانی که شاید بر خلاف نسل دومیهای انقلاب یا همان نسل اول مدیران جمهوری اسلامی، دیگر «حضور چپ در قدرت» را پارادوکسی در کتاب اسطوره‌ای «نهج البلاغه» تلقی نکنند.



[1] نگاه کنید به یادداشت «بادیگارد، فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی» از همین نگارنده منتشر شده در

http://badumchi.blogfa.com/post-150.aspx

 

[2] سخنرانی دکتر حسن روحانی در آیین گشایش همایش «راهبرد بهره برداری از ذخایر گازی» با عنوان «ثروت ملی یا قدرت ملی؟»، منتشر شده در شماره 39 ماهنامه راهبرد، تابستان 1383، ص 7. از جناب آقای محمد شمس الدینی که این ارجاع را در اختیار بنده گذاشتند تشکر می کنم.

منبع : سوتک!سپاه به مثابه یک نیروی چپ: پاسداران انقلاب اسلامی یا نظام اسلامی؟
برچسب ها : اسلامی ,انقلاب ,نظام ,جمهوری ,امنیت ,راست ,جمهوری اسلامی ,انقلاب اسلامی ,نظام جمهوری ,اولویت امنیت ,هاشمی رفسنجانی ,نظام جمهوری اسلامی ,الله ها

آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم

:: آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم

آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم

در شرایطی که اصولگرایان با علم کردن مترسک خاتمی و اصلاح طلبان راست با دست گرفتن لولوی احمدی نژاد به مدیریت افکار عمومی، استحاله حزب الله به بدنه اصولگرایی و استحاله سبز به بنفش فائق آمده اند؛ و در شرایطی که دوگانه داعش-ترامپ یا اسلام سیاسی-غرب ستیزه‌جو جهانیان را سخت به وحشت انداخته است؛ بار دیگر 25 سال پس از فروپاشی شوروی آخرین مراحل استقرار مطلق نظم نوین جهانی در حال وقوع است. نظمی که از زمان کلید خوردنش پس از جنگ جهانی دوم تا کنون هیچگاه اینچنین در موضع پیروزی کامل قرار نداشته است.

   «فروپاشی» را بیش از هرچیز با «عدم تطابق صورت و سیرت» یا به اصطلاح دقیقتر «عدم تناسب رژیم سیاسی با هویت سیاسی» می توان توضیح داد. بنابراین فروپاشیِ پرسروصدا و پرخشونت تنها برای رژیمهایی رخ می دهد که «امکان استحاله» در ساختارشان وجود ندارد. نکته تعیین کننده در اینباره این است که ستون خیمه ساختار سیاسی چیست و آیا با یک جابه جایی نرم و بدون خشونت، امکان بازتفسیر آن در راستای هویت سیاسی جدید وجود دارد؟

   بنابراین آنچه در مقایسه میان توافق اتمی گورباچف-ریگان در اواخر دهه هشتاد میلادی و توافق اتمی روحانی-اوباما در سال گذشته باید مورد توجه قرار گیرد اینست که در جمهوری اسلامی ایران «مبارزه با کاپیتالیسم و امپریالیسم» در قیاس با  اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تنها بخشی از هویت سیاسی است و رکن اساسی «نظام» محسوب نمی شود. در عوض در نظام سیاسی ایران این «ولایت فقیه» است که همان نقش «ایدئولوژی سوسیالیسم» را در شوروی ایفا می کند.

   نشستن «ولایت فقیه» -که نه مفهومی ایدئولوژیک و هویتی که مفهومی ناظر به ساختار سیاسی و قدرت است- به جای «ایدئولوژی انقلاب اسلامی» که هویت سیاسی نهضت اسلامی معاصر ایران و مبنای شکل گیری نظام کنونی بود- را بیش از هر چیز باید در چارچوب «غلبه تدریجی راست بر جمهوری اول» تفسیر کرد. همانطور که در مطالب پیشین نگارنده به تشریح ذکر شد،[1] جایگزین شدن «نظام قدرت» به جای «فلسفه سیاسی» یا به قول مرحوم دکتر شریعتی «انستیتوسیون (نهاد)» به جای «موومان (نهضت)» یا به تعبیر آیت الله خامنه ای «صورت» به جای «سیرت» تعریف اصلی اندیشه سیاسی راست است. در تفکر راست اندیشه «امامت حقّه به خلافت» و «رهبری ولیّ فقیه به تبعیت از منصب ولایت فقیه» تنزل می یابد و به تدریج دستگاه فاهمه رجال سیاسی به کلی از مقولات هویتی تهی شده، مقولات قدرت جایگزین آن می شود.

    غلبه فرسایشی راست بر جمهوری اول این شانس را برای نظام به ارمغان آورده که با گشوده بودن گزینه «استحاله»، برجام به فروپاشی منجر نشود. ارمغانی که البته نه راستِ عاجز از فهم تحولات باطنی نظام سیاسی قادر به درک آنست و نه چپی در سپهر اجتماعی ایران زنده است که از فاجعه‌ی آن ضجّه و مویه سردهد. چنین شرایطی است که دهه چهارم انقلاب اسلامی را به بهترین موقعیت برای پایان جمهوری اول و آغاز جمهوری دوم مبدل می کند.

   مشخصه اصلی جمهوری اول نه غلبه چپ –که شاید تنها چند ماه اول صدر انقلاب را بتوان مصداق آن تلقی کرد- بلکه نزاع دائمی چپ و راست است که علی رغم همه فراز و نشیبها در حوادث خرداد 88 با رویارویی از پیش طراحی شده ی دو شاخه اصلی چپ (احمدی نژاد و موسوی) و تلفات سنگینی که دو رقیب اصلی هاشمی به هم زدند، عملاً به هزیمت کامل چپ انجامید تا راه برای ظهور جمهوری دوم در دهه نود هموار شود.

   جمهوری دوم به لحاظ سلبی حاصل نورمالیزه شدن جمهوری اول در تمام حوزه ها و پاکسازی نظام از تمام بقایای هویت سیاسی انقلابی است. بزرگترین اشتباه در اینباره تصور جدید بودن پروژه نورمالیزاسیون است، چه عملاً جز موضوع «دشمنی با امریکا و دفاع از مقاومت» که مشخصاً توسط دو شخصیت اول کشور دنبال می شد، نیازی به «انقلاب زدایی» از حوزه های علم، آموزش، تکنولوژی، توسعه، اقتصاد، فرهنگ، هنر، شهرداری وجود نداشت، چرا که جز موارد بسیار اندکی، همگی بر همان منوال ریل گذاری میراث پهلوی دوم در حال ادامه مسیر بودند. اندک موارد موفقیت[2] –که بیان مصائب موفقیت آنها برای آیندگان ضروری است- نیز همواره مورد غضب یا بی اعتنایی سیستم دولتی بودند و بنابراین برجام، تنها تلنگری بود که به دریده شدن پوستین پوشالی «هویت سیاسی انقلابی» نظام انجامید.

   اما به لحاظ ایجابی جمهوری دوم، همچون اکثر دولتهای مدرن کشورهای جهان سوم فاقد اهداف سیاسی ملّی است و جز تلاش برای ادغام همه جانبه کشور در نظم بین المللی برنامه  دیگری ندارد. نباید با تکرار اشتباه «چپ انگاری راست» تصور کرد که پیگیری کنندگان پروژه استقرار کامل جمهوری دوم (مربع رفسنجانی، روحانی، لاریجانی، عارف) قصد آن دارند که هویت سیاسی جدیدی را جایگزین هویت سیاسی مدّ نظر دو امام انقلاب کنند، چرا که اساساً اندیشه سیاسی راست سلبی است و جز حفظ حاکمیت، امنیت و بقای ساختار قدرت موجود به چیز دیگری نمی اندیشد. به همین دلیل است که شعار اندیشه سیاسی راست در امور داخلی به «معیشت، امنیت، رفاه» و در امور خارجی به «پیگیری اقتدار و منافع اقتصادی» می انجامد، و دقیقاً به دلیل همین منطق سکولار و عرفی سیاسی است که راست در عین تحفّظ به منافع و اقتدار کشور و ساختار ولایت فقیه، نه تنها ابایی از بازی در نظم نوین جهانی ندارد، بلکه اساساً نزاعهای بنیادین سیاسی را درک نکرده «مراوده با شیطان در قعر جهنم به شرط حفظ مصلحت نظام» را پیگیرانه تجویز می کنند.

    در همین چارچوب است که شاید بیراه نباشد اگر یکم فروردین 1395 را آغاز درد زایمان جمهوری دوم بنامیم. جمهوری دومی که سالها در بطن جمهوری اول روییده و از گوشت و خون او تغذیه کرده اینک بعد از پیروزی در انتخاباتهای ریاست جمهوری، مجلس شورا و مجلس خبرگان به حدی از توان رسیده است که با صحبت از برجام دو و سه در مسائل منطقه و قانون اساسی و سپس برنامه ششم توسعه و تحول انقلابی در ساختار اقتصادی، آموزشی و اجتماعی کشور[3] حضور بی رقیب خود را اعلام و موقیت خود را تا چند دهه آینده تثبیت کند. اینک تنها مانع بر سر تولّد کامل جمهوری دوم تنها عنصر برجای مانده از چپ انقلابی است که از قضا بر جایگاه اول حقوقی کشور –که لزوماً جایگاه اول اقتدار سیاسی نیست- تکیه زده است. در یکم فروردین 1395 آیت الله خامنه ای پس از دو سال هماهنگی پرفراز و نشیب با دولت در پیگیری برجام، آشکارا عدم حمایت و نارضایتی خویش را از روند حرکت دولت اعلام کرد. این موضع گیری آیت الله خامنه ای به نظر نگارنده تلاش نوینی از سوی ایشان و کلید زدن «پروژه زایمان زودرس» است که تبعاً خطراتی را برای جنین به بار خواهد آورد. ظاهراً کفّه ی «مصلحت هویتی نظام» در آخرین محاسبات ایشان بر کفّه ی «مصلحت ساختاری نظام» چربیده است -که علی رغم دوام توصیه «همدلی و همزبانی با دولت» برای پرهیز از کشیده شدن نزاع به خیابان- به چنین تغییر تاکتیکی منجر شده است.

   نگارنده بر این باور است که تنها راه برون رفت از فرآیند محتوم دگردیسی جمهوری اول به جمهوری دوم که مطابق اعلام مجله تایمز با بی خاصیت کردن آخرین سنگر (رهبری انقلابی) و تغییر کامل نسل جمعیتی در ایران، نهایتاً تا 2025 بیشتر به طول نخواهد انجامید، بسامد دادن به قیام فاطمی آیت الله خامنه ای علیه جمهوری دوم است. این نهضت سیاسی در مقطع کنونی تنها به معنای برنامه ریزی جریان انتقادی چپ اسلامی برای ریاست جمهوری سال 96 و بازگرداندن یک نامزد توانای چپ اسلامی به سپهر سیاسی رو به انسداد کامل ایران است. گرچه بسیاری «محمود احمدی نژاد» را تنها گزینه ممکن برای این نهضت برمی شمارند، اجماعِ عاجلِ عالمانه و عاقلانه‌ی نسل چهارم چپ اسلامی بر روی بهترین نامزد ممکن بسیار ضروری به نظر می رسد.



[1] نگاه کنید به «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی» منتشر شده در

http://badumchi.blogfa.com/post-149.aspx

 

[2]  حضرت آیت الله خامنه ای در سخنرانی اخیرشان به مهمترین مکتب سازان انقلاب اسلامی در چند عرصه اشاره کردند: شهدای هسته ای و شهید کاظمی در عرصه علم، شهید طهرانی مقدم در عرصه تکنولوژی و صنعت، شهید آوینی و مرحوم سلحشور در عرصه هنر

منبع : سوتک!آغازِ دردِ زایمانِ جمهوریِ دوم
برچسب ها : سیاسی ,جمهوری ,راست ,اسلامی ,هویت ,نظام ,هویت سیاسی ,سیاسی راست ,اندیشه سیاسی ,«ولایت فقیه» ,انقلاب اسلامی ,دردِ زایمانِ جمهوریِ

رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش

:: رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش

رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش

محمدحسین بادامچی

از آنجا که انقلاب اسلامی 1357 و سیره عملی دو نفر اول قدرت در 37 سال اخیر جمهوری اسلامی، امام خمینی و آیت الله خامنه ای، بر هویتی «فلسفه سیاسی» استوار بوده و نزاعهای عمده صدر انقلاب ایران ریشه های «ایدئولوژیک» و «اعتقادی» داشته است و بویژه «روشنفکران و اندیشمندان» و «اسلام شناسی خاص آنان» نقش اصلی را در رویدادهای سیاسی معاصر ایران از مشروطیت تا کنون ایفا کرده است، اغلب چنین تصور می شود که مناسبات سیاسی در جمهوری اسلامی از «هویتی بنیادین» و «نظری» برخوردار است و این «سویه های اعتقادی و ارزشی» و «مکاتب فکری» هستند که اراده های فردی و جمعی را بصورت جنبشهای سیاسی و سپس اجتماعی به حرکت در می آورند.

   برخلاف جامعه شناسان و اقتصاددانان و روان شناسان و مارکسیستها و بطور کلی اهالی مدرن علوم انسانی که به کلی رویکرد فوق را «به لحاظ فلسفی» و «روش شناختی» رد می کنند، معتقدم که انتخابات خرداد 1388 را باید «نقطه گردش سیاسی» ایران دانست که ما را از تحلیل فوق الذکر به تحلیل جامعه شناسی سیاسی منتقل می کند. خرداد 88 و قضایای پس از آن نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود که ما را از «سیاست اندیشه- پایه» به «سیاست قدرت-پایه» منتقل کرد. به عبارت بهتر در خرداد 1388 رابطه زیربنا و روبنا در جامعه ایران وارونه شد، رابطه اندیشه سیاسی و قدرت دگرگون شد ودوران جدیدی از سیاست ورزی در ایران آغاز شد که بیراه نیست اگر آنرا «بازگشت به دوران سیاست ورزی فئودالها» یا به تعبیر فارابی «بازگشت به سیاست جاهلی» دانست.

   درست است که تاریخ سیاست در جمهوری اسلامی در دوره پیشا88 هم هیچگان از تأثیرات این نوع سیاست ورزی جدید –که من در یادداشت دیگری از آن با تعبیر «سیاست راست» نام برده بودم[1]- در امان نبود، امّا دو اتفاق بزرگ سیاسی یعنی دوم خرداد 1376 و سوم تیر 1384 هر بار به مثابه رستاخیزی از سیاست ورزی راستین بهمن 1357 عمل کرد و با دمیدن روحی تازه در مناسبات سیاسی و اجتماعی و مانع شدن از غلبه «سیاست راست» همگان را به بازی کردن در صحنه «فلسفه سیاسی» و بازگرداندنِ کنش سیاسی به مبانی نظری سیاسی و تعیین موضع در قبال وضع تاریخی-اجتماعی ایران وادار می کرد. با این حال با حوادث خرداد 88  فلسفه سیاسی با کشیده شدن به خیابان به «تعصب سیاسی» تبدیل شد و «خشونت» (نرم و سخت) جایگزین «گفتگوی عقلانی» گردید که در چارچوب مناسبات آزاد «جمهوریت» و «دموکراسی انتخاباتی» دنبال می شد.

   در جهان پسا88 اگرچه کارکرد مفاهیم دنیای پیش از آن به ظاهر تداوم می یابد، اما ماهیت آنها به کلی دگرگون شده است. «اصولگرایی و اصلاح طلبی» مهمترین دوگانه فلسفه سیاسی پیش از 88 بود که اینک نه تنها چیزی از درون مایه اصلی سیاست ایرانی را حکایت نمی کند، بلکه به فریب بزرگی مبدل شده است که از یکسو «مسخ سیاست» و «چهره شنیع فئودالیسم سیاسی» را بزک می کند و از سوی دیگر باز آرایی و بسیج هوادارن اعتقادی قدیم این دو مفهوم فلسفه سیاسی و به عبارت بهتر انتقال آنها از دوره قدیم به دوره جدید را بر عهده می گیرد. چنانچه مفهوم «ایدئولوژی» را پایه روایت سیاسی تاریخی خود قرار دهیم، ایدئولوژی در سال 88 از «مطهری» به «بشیریه» یا از «هگل» به «مارکس» منتقل شد. امروز ایدئولوژی همان افیونی است که مارکس آنرا کشف کرد و زندگیش را وقف رسوایی آن نمود.

   وضعیت جدید آنی است که من از آن با نام «رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش» تعبیر می کنم. مهمترین ویژگی فئودالها این است که «سیاست را قدرت معنا می کنند» و «مردم را نردبان قدرت» و انتخابات را «مهندسی افکار عمومی». فئودالها اینطور نیست که عاری از اندیشه سیاسی باشند اما ماهیت اندیشه سیاسی نزد آنان به کلی متفاوت است. فئودالها بنا به اینکه در کدام بخش از ساختار قدرت لانه کرده اند و چه مفاهیمی به بازتولید قدرت آنان می انجامد به تبیین مواضع نظری خود می پردازند. پرواضح است که اندیشه سیاسی نزد ایشان نه «فلسفه سیاسی» که بخواهد مبنا و عیار اعمال و گفتار و سیره ایشان، که «کلام سیاسی» است که توجیه و مشروعیت بخشی به اقتدار ایشان را بر عهده دارد و به کلی از نقد و ارزیابی و برنامه ریزی عقیم است. در اینجا لازم است که برخی وجوه اندیشه سیاسی این دوگونه فئودالها را مورد تحلیل قرار دهیم.

1)      فئودالیسم سیاسی و اسلام

از نظر فئودالها اسلام چیزی بیش از «مجموعه ای از عقاید و مناسک» نیست که بویژه از منظر فئودالهای ریش دار در مواقع مخاطره می تواند به اهرم مؤثری در جهت مدیریت افکار عمومی مبدل شود. فئودالها همچون اندیشمندان مدرنی چون ماکیاوللی و روسو و دورکیم دین را امری لازم و ضروری برای حفظ همبستگی و بقای اجتماعی می دانند و به همین دلیل عموماً از نهاد سنتی دین یعنی حوزه های علمیه حمایت می کنند با این تفاوت که فئودالهای ریش دار حوزه های علمیه را همچون کلیساهای قرون وسطا می پسندند و فئودالهای بی ریش مثل کلیساهای جهان مدرن بویژه کلیساهای پروتستانی امریکایی.

2)      فئودالیسم سیاسی و انقلاب اسلامی

از منظر فئودالها انقلاب حادثه ای بود که قدرت را از فئودالهای وابسته به پهلوی به فئودالهای وابسته به حکومت کنونی منتقل کرد. اصولاً فئودالها تاریخ را به صورت «روندی از گردش دولت (به معنای قرآنیِ آن) از فئودالی به فئودال دیگر» می بینند. در این مورد هم تفاوت فئودالهای ریش دار و بی ریش به پایگاه قدرتشان بازمی گردد. به طور کلی با توجه به دوآلیسم بوجود آمده در جامعه ایران معاصر که بویژه بخاطر اجرای سیاستهای مدرنیزاسیون در نیم قرن اخیر تشدید شد، تقسیم قلمرو نانوشته ای میان فئودالهای ریش دار و بی ریش پدید آمده است که فئودالهای ریش دار پایگاه قدرت خود را در اقشار سنّتی تر و فئودالهای بی ریش در طبقه متوسط و اقشار تحصیلکرده و فرنگی مآب مستقر کرده اند. فلذا با توجه به عقاید اقشار سنتی درباره «ولایت» فئودالهای ریش دار انقلاب اسلامی را حول محور «فرامین ولایت» تقی کرده خود را کارگزار ولایت معرفی می کنند و حال آنکه ولایت فقیه نزد آنان نه به معنای «امامت» بلکه به معنای «خلافت» است.  فرامین رهبری از نظر ایشان نه مفاهیمی توپر و برآمده از عقل بلکه شعارها و واژگانی توخالی برای توجیه مشروعیت نظام است. در مقابل فئودالهای بی ریش که به واسطه پایگاه اجتماعی خود امکان چنین خوانشی از ولایت را ندارند، عموماً انقلاب اسلامیِ دوره امام خمینی را بعنوان دوره ای برای گذار از فئودالیسم رژیم سابق به فئودالیسم رژیم جدید معرفی کرده، تمام امکانات خود را برای دفن مقولات متعلق به دهه اول انقلاب و اتصال تاریخ پس از انقلاب به پیش از انقلاب از طریق حلقه های واسطه ای مانند «برنامه های توسعه» به کار می بندند.

3)      فئودالیسم سیاسی و مدرنیسم

فئودالیسم سیاسی اساساً چه در شکل با ریش آن و چه در شکل بی ریش آن نسبتی با مدرنیته ندارد و ابزار نظری درک آنرا هم در اختیار ندارد با این حال این به آن معنا نیست که فئودالیسم سیاسی به مدرنیته و غرب بی اعتناست. فئودالیسم سیاسی با مدرنیته از طریق آن دسته از عوارض مدرنیته ارتباط می یابد که نقشی در معادلات قدرت داخلی و خارجی پیدا کند. مثلاً فئودالیسم ریش دار با «هتل و مال و منطقه آزاد تجاری و گسترش پهنای باند اینترنت و بانکداری خصوصی و تکنولوژی های نو» و از این قبیل محصولات غربی که نه تنها تهدیدی بر قدرت او نیست بلکه می تواند منشأ اقتدار گردد، نه تنها مخالفتی ندارد بلکه خود کارگزار توسعه آنها می شود. تنها تفاوت فئودالها در مواجهه با مظاهر مدرنیته باز هم به پایگاه قدرت آنها بر می گردد، چه فئودالیسم ریش دار «مدرنیته فرهنگی» را مایه تضعیف پایگاه خود می داند و با آن مخالفت می کند ولی برعکس فئودالیسم بی ریش از آن حمایت می کند. دغدغه های فئودالها درباره مقولاتی مثل خانواده، روشنفکری، کتاب، یا هنر هیچ یک اصالت ندارد چرا که اصولاً اینگونه امور وزن چندانی در معادلات قدرت ایفا نمی کند و صرفاً از جهت اشک تمساح و جور کردن ویترین و تأمین مشروعیت تبلیغاتی به کار می آید.

4)      فئودالیسم سیاسی و مدرنیزاسیون

مدرنیزاسیون در نظر فئودالهای کنونی آن معنایی را ندارد که نزد محمدرضا پهلوی یا نزد تئوریسینهای وزارت خارجه امریکا در دوران جنگ سرد داشت. مدرنیزاسیون از نظر فئودال یعنی «بسط خود در اقتصاد» و این نه با هدف «توسعه» یا حتی «نوسازی» بلکه با هدف «تقویت پایگاه اقتصادی قدرت» دنبال می شود. در واقع فئودالها به امر توسعه نیز مثل همه امور از منظر معادلات قدرت می نگرند و مفاهیمی چون «آبادانی»، «عمران مناطق»، «پیشرفت علمی»، «تولید ملی»، «خودکفایی»، «اقتصاد مقاومتی»، «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» و نظایر اینها که توسط فئودالها به کرّات به کار می رود، همگی باید به روش تبارشناسانه فوکویی مورد رمزگشایی و تأویل هرمنوتیکی قرار گیرد. یکی از بهترین نمونه های آشکار مدرنیزاسیون فئودالی ایرانی «دانشگاه آزاد اسلامی» است که اخیراً توسط همین نهاد بعنوان «برترین دست آورد علمی انقلاب اسلامی 57» معرفی گردید! نسبت دانشگاه آزاد اسلامی بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون فئودالی با ریش و بی ریش پس از انقلاب با دانشگاه صنعتی شریف بعنوان طراز اول مدرنیزاسیون امریکایی پهلوی دوم خود به خوبی می تواند ابعاد مهیب و فاجعه بار غلبه ریشه دار فئودالیسم سیاسی بر مناسبات ظاهراً اسلامی را نمایان کند: دانشگاه فئودالهای اسلامی صورتی پوشالی از دانشگاه امریکایی پهلوی است که خود آن نیز صورتی سطحی و کاملاً جهان سومی از مدرنیته بود، با این تفاوت که اینبار نه یک نسخه که هزاران نسخه از این معجون دهشتناک شبه مدرنیزاسیونی-شبه فئودالی در سرتاسر ایران منتشر شده است.

***

داستان بررسی اندیشه سیاسی فئودالهای با ریش و بی ریش (یا همان جریان راست اسلامی) و تبعات تسلط آنها بر نظام جمهوری اسلامی خود نیازمند تحقیقات مفصل و نگارش کتابهاست. اما آنچه در رابطه با انتخابات کنونی نکته تازه ای به نظر می رسد دو تلاش جدیدی است که بطور خاص در این انتخابات به اوج خود رسیده است. مسأله اول اینجاست که این انتخابات را باید اولین انتخاباتی دانست که هیچ «کاندیدای واقعاً سیاسی» در آن حضور ندارد و انتخابات بصورت کامل توسط فئودالها بلعیده شده است. این انتخابات بخوبی نشانه دفع شدن کامل خطری است که از جانب چهره های سیاسی ای چون میرحسین موسوی، محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد منافع فئودالها را تهدید می کرد. به عبارت بهتر صحنه سیاسی ایران در این انتخابات «بطور کامل تحت مدیریت درآمده است.»

   نکته دوم به مردم باز می گردد. جز کاندیداهای انتخاباتی مهمترین مشکل وضع سیاسی ایران برای نظم فئودالی، «کنش سیاسی» مردم ایران است، چه مردم ایران همواره به صورت پیش بینی ناپذیری اختیار، اراده آزاد و خواسته های فرامعیشتی و ارزشهای متعالی خود را مبنای انتخاب خود قرار می دهند، به شکلی که امکان مهندسی شدن افکار عمومی در ایران را به امری بسیار مشکل مبدل کرده است. فئودالها در این انتخابات برای حل این مشکل اساسی تدبیری اندیشیده اند و آن کادوپیچ کردن مقوله بسیار زننده «رأی دادن لیستی» برای هر دو پایگاه سنتی و متجدد است. فئودالها به این نتیجه رسیده اند که مردم ایران برای تبدیل شدن به مردم گوسفند صفتی چون مردم امریکا که تنها از ناحیه امور معیشتی تحت کنترل و هدایت قرار می گیرند، نیاز است که مرحله خاصی را از سر بگذرانند. این مرحله خاص که بطور ویژه در این انتخابات در حال وقوع است، «ایدئولوژیک نشان دادن مهندسی انتخابات» و مشروعیت بخشی کلامی و اعتقادی به «رأی دادن توده ای و گله وار» است. چنانچه مردم ایران از این مرحله به خوبی عبور کنند زین پس فئودالها به سهولت بیشتری امکان رسمیت بخشیدن به نظم فئودالی جدید و استحمار ایدئولوژیک ملت برای حفظ دائمی بازی آبی-قرمز دست می یابند، به طوریکه تا چند سال بعد همان تبلیغات اقتصادی و معیشتی و رفاه جویانه –نظیر تبلیغات انتخاباتی امریکا- برای مدیریت انتخابات ایرانی کافی خواهد بود و نیازی به مایه گذاشتن از «سخنان ولی فقیه» که خود می تواند مایه خطری برای بر هم خوردن ثبات باشد، نخواهد بود.

  فئودالیسم سیاسی با شتاب فراوان بالهای خود را برای اختناق کامل فضای سیاسی ایران یا به عبارت بهتر «سیاست زدایی از شهر سیاسی ایران» گشوده است و این تنها «رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» در سالهای آتی است که می تواند از انسداد کامل انقلاب اسلامی در نظم فئودالی پسا88  جلوگیری کند.

 



[1]  ن.ک به یادداشت «جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی» منتشر شده در وبلاگ سوتک

منبع : سوتک!رقابت فئودالهای ریش دار و بی ریش
برچسب ها : سیاسی ,فئودالهای ,فئودالها ,فئودالیسم ,اسلامی ,قدرت ,فئودالیسم سیاسی ,اندیشه سیاسی ,انقلاب اسلامی ,سیاسی ایران ,عبارت بهتر ,      فئودالیسم سی

بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

:: بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی

محمد حسین بادامچی

 

آیا اصطلاح «نظام مقدس انقلاب زدوده» اصطلاحی پارادوکسیکال است؟ آیا «تقدّس» و «عرفی شدن» می توانند توأمان در یکجا حضور داشته باشند؟

   تقابل حاج حیدر ذبیحی و مأمور شورای عالی امنیت ملی در فیلم بادیگارد -که صورتی فوق العاده بلوغ یافته تر و به لحاظ اندیشه سیاسی غامض تر از تقابل دهه هفتادی حاج کاظم و سلحشور است- روایتی ناب و ژرف از «ماهیت خاصِ عرفی شدن نظام جمهوری اسلامی» است که بار دیگر دو دهه پس از آژانس شیشه ای پیشتازی ابراهیم حاتمی کیا را از تمام روشنفکران، روحانیون و دانشگاهیان هوادار جمهوری اسلامی در تحلیل بحرانهای بنیادین دوره ای که در آن به سر می بریم، به نمایش می گذارد.

  به نظر نگارنده فیلم بادیگارد به این توفیق نایل آمده که با نشان دادن بی فایدگی نظریات عرفی شدن مسیحی و یهودی در تحلیل جمهوری اسلامی، صورت بندی نوینی از «مسیر عرفی شدن نظام اسلامی» ارائه دهد. در واقع بررسی و تحلیل مباحثات انجام شده در تاریخ دو دهه اخیر بر سر عرفی شدن نشان می دهد که منتقدین و مدافعین نظام جمهوری اسلامی همواره در بستری از مناقشات مسیحی-یهودی «نسبت دین و سیاست» به ارزیابی و قضاوت درباره نظام پرداخته اند. منتقدینی چون داریوش شایگان، مهندس بازرگان، عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، سعید حجاریان و طیف خاصی از اصلاح طلبان راست (لیبرال) با مفروض مسیحی «عدم مداخله دین در سیاست» و «عرفی شمردن الگوی یهودی» رأی به عرفی شدن دین در نظام و در نتیجه عرفی بودن نظام به خاطر دینی شدن سیاست داده اند و عمده مدافعینی چون تقی سبحانی، حسن رحیم پور ازغدی، علیرضا شجاعی زند، حمید پارسانیا، عبدالحسین خسروپناه، صادق لاریجانی و عمده اصولگرایان با مفروض یهودی «دینی بودن سیاست» و «عرفی شمردن الگوی مسیحی» رأی به مقدس بودن نظام اسلامی و رد عرفی بودن نظام نمودند.

   با اینحال تحلیل عمیقتر تاریخ سیاست اسلامی نشان می دهد که با توجه به درآمیختگی دائمی دین و سیاست نزد مسلمین نه تنها تعریف مسیحی از عرفی شدن هیچ معنا و محلی از اعراب ندارد، بلکه لااقل از منظر شیعی با توجه به مردود شمرده شدن بخش عمده ای از تاریخ «نظامات سیاسی دینی» یا همان «نهاد خلافت» فهم یهودی از عرفی شدن نیز به هیچ وجه معتبر نیست. فلذا به نظر می رسد برای تعریف معنای حقیقی عرفی شدن در نظامات سیاسی اسلامی، بیش از نظریات جدید باید به نظریات قدیم اسلامی، تجربه صدر اسلام و بویژه تجربه جدید جمهوری اسلامی توجه داشت.

  در همین راستا آنچه نگارنده  چندی پیش در یادداشتی با عنوان «غلبه راست بر جمهوری اسلامی و نیاز به خودآگاهی فاطمی»[1] منتشر کرد را می توان به مثابه طرحی ابتدایی برای استخراج نظریه عرفی شدن از درون فلسفه سیاسی اسلامی (بویژه آراء معلم ثانی) و تجربه صدر اسلام (بویژه قیام بی نظیر حضرت زهرا (ع) علیه مقدسترین نظام سیاسی تاریخ) تلقی کرد. طرح بحثی که به نظر می رسد با اعلام هشدار جدی رهبر انقلاب اسلامی با تعبیر «انقلاب زدایی از نظام» - دو روز بعد از انتشار آن یادداشت- اهمّیت راهبردی آن در شرایط کنونی به تأیید رسید.

   به نظر می رسد فیلم اخیر ابراهیم حاتمی کیا را تنها می توان و باید از چنین منظری نگریست. «بادیگارد» روایتی دوگانه از این فرآیند خسارت بار است. بادیگارد از یکسو با نشان دادن استحاله ماهوی محافظان ریاست جمهوری به بادی‌گاردهای مزدبگیر از «عرفی شدن یک نظام مقدس» سخن می گوید و از سوی دیگر با نشان دادن یک پاسدار ارزشی در شورای عالی امنیت ملی، رویه ی بسیار پیچیده تر و خطرناکترِ «مقدس ماندن یک نظام عرفی» را کشف می کند و جالب آنکه مهمترین و اساسی ترین چالش فیلم نه در نسبت با فرآیند اولی –یعنی تقابل میان حاج حیدر و فرمانده حفاظت- بلکه در نسبت با فرآیند دومی –یعنی تقابل حاج حیدر و مأمور امنیت ملی- شکل می گیرد.

   با این همه آنچه از دید نگارنده روایت حاتمی کیا را به مشکلی حل ناپذیر دچار می کند، راه حلی است که حاتمی کیا برای برون رفت از مسیر عرفی شدن نظام به آن پیشنهاد می کند و آن جایی است که وی دوربین تحسین گر خود را به سمت سازمان انرژی اتمی و دانشمندان هسته ای می گیرد: «شخصیتهای اصلی نظام در دهه نود همین جوانهای نابغه علمی هستند.» مشکل اساسی شاید نه به ابراهیم حاتمی کیا بلکه به موقعیت ویژه تاریخ کنونی باز گردد: بادیگارد در دوران پیشابرجام ساخته شده ولی در دوران پسابرجام اکران می شود. با اینحال این تفاوت ظاهراً کوچک قادر است تمام طرح فکری حاتمی کیا را –  اگر نگوییم ویران - دست کم دچار بحران می کند. آیا دستگاه نظری ابراهیم حاتمی کیا قادر است که تفاوتی ماهوی میان «امنیت ملّی» و «انرژی اتمی» تشخیص دهد؟ این پرسش دشواری است که شاید تنها نسل جدیدی از فرزندان خمینی (ره) که ماهیت نظام پسابرجام را شناخته باشند، امکان پاسخ به آن را خواهند یافت.

  



[1]  منتشر شده در نشانی زیر:

http://badumchi.blogfa.com/post-149.aspx

 

منبع : سوتک!بادیگارد: فیلمی درباره خودآگاهی فاطمی
برچسب ها : نظام ,عرفی ,اسلامی ,حاتمی ,جمهوری ,بادیگارد ,ابراهیم حاتمی ,جمهوری اسلامی ,بودن نظام ,«عرفی شمردن ,عرفی بودن ,«عرفی شمردن الگوی ,درباره خودآگاه

جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی

:: جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی

جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی

 

 

در روزگاری که پس از برجام دیگر شناخت مرزهای «اصولگرایان» از «اعتدالیون» ممکن نیست؛  نزدیکترین فرد سیاسی نزدیک به تفکر چپ اسلامی یعنی «محمود احمدی نژاد» با شکست در مدیریت اقتصاد از اریکه قدرت سرنگون شد؛ و توپخانه روشنفکران خودفروخته به راست یعنی «مهرنامه» هرنوع تحرکی در چپ اسلامی را نشانه گرفته است؛ سخن گفتن از چپ اسلامی چندان آسان نیست. با اینحال بازسازی تئوریک راست اسلامی در قامت دولت نوظهور حسن روحانی و به هم خوردن آرایش سیاسی کشور پس از اتفاقات 88 مرا بر آن می دارد که از «نیاز به رستاخیز دوباره چپ اسلامی» سخن بگویم.

نسل اول چپ اسلامی: جلال آل احمد، علی شریعتی، محمدحسین بهشتی، امام خمینی

انقلاب ایران بی شک تحت تأثیر مجاهدتهای جریان چپ اسلامی بویژه از قیام نیمه خرداد 1342 علیه برنامه توسعه امریکایی انقلاب سفید و ارائه قرائت نوینی از اسلام پدیدار شد که توسط نواندیشانی چون جلال آل احمد، علی شریعتی و محمدحسین بهشتی سازمان یافت و در شخص رهبر بزرگ انقلاب امام خمینی به کمال خود رسید. قرائت نوینی که  علیه استبداد و استعمار غربی از یک سو و جمود و تحجر سنتی از سوی دیگر برخاسته بود و در این راه از کل سرمایه نهضت مصلحین دینی و همینطور ادبیات نظری دیگر نهضتهای ضداستعماری در یک سده پیش از خود در ایران و جهان اسلام بهره می گرفت و همه را  مجدداً درون «اسلامی کاملاً زنده و متفاوت در عصر جدید» صورت بندی می کرد.

   در مقابل نسخه اولیه چپ اسلامی شاخه های مختلفی از جریان راست اسلامی بویژه در نسبت با مرجعیت سنتی حوزوی یعنی آیت الله شریعتمداری، و همینطور نهضت آزادی وجود داشت که تا پیروزی کامل نهضت تحت رهبری چپ عمل می کرد و علی رغم برخی اختلافات تلاش داشت که مرزبندی آشکاری با رهبری سیاسی و فکری جناح چپ نداشته باشد.

   در این میان «سازمان مجاهدین خلق» جریان مهمی بود که همواره مایه اختلاف میان جناح چپ و راست اسلامی قرار می گرفت. سازمان مجاهدین خلق «چپ برخاسته از راست» بود و به همین دلیل حالتی التقاطی به خود گرفته بود. در واقع سازمان مجاهدین نسل دوم نهضت آزادی بود که در عین حفظ مرام اصلی می خواست تحرکی انقلابی نیز به خود بگیرد. تناقضات درونی راست اسلامی که قادر به تحلیل «امپریالیسم امریکایی» نبود و صورت بندی بسیار ضعیفی از «استبداد شاه» ارائه می داد و همینطور در جمع میان اسلام و تجدد (بویژه علم و دین) نسخه ناپایداری ارائه کرده بود، نهایتاً سازمان را به تغییر ایدئولوژی و انتقال کامل به «چپ سکولار جهانی» واداشت. بااینحال با بیرون آمدن رجوی از زندان سازمان بی ریشه مجاهدین حیاتی دوباره یافت تا دائماً بعنوان آلترناتیوی تقلبی برای چپ اسلامی اصیل موجبات تقویت راست اسلامی را فراهم کند.

  با این همه با بمب گذاری دفتر حزب جمهوی اسلامی و ترور رهبران فکری چپ اسلامی و اخراج تدریجی نظریه پردازانی چون دکتر آیت، دیالمه، جلال الدین فارسی و شمس آل احمد تنها یک نماینده از نسل اول جریان چپ اسلامی باقی ماند که از قضا در سال 68 به رهبری رسید.

نسل دوم چپ اسلامی: داستان ادغام تدریجی «اصلاحات» در راست

شاگردان نسل اول چپ اسلامی اگرچه در دهه شصت حول محوریت نخست وزیر «میرحسین موسوی» و در شرایط جنگ حضور سیاسی پررنگی داشت اما از همان اولین سالهای نخست وزیری میرحسین تا امروز در چندین مرحله متوالی توسط جریان پرقدرت راست اسلامی به رهبری «آیت الله هاشمی رفسنجانی» مورد تهاجم قرار گرفت و هربار با از دست دادن بخش بزرگی از اندیشه خود به راست، نهایتاً در وقایع سال 1388 و بویژه در انتخابات سال 1392 بطور کامل در جریان راست و آخرین نسخه آن یعنی حسن روحانی ادغام گردید تا به هیچ میزان اثری از پیشینه ی چپ نسل دوم باقی نماند.

   اینکه چگونه تفکرات مهمترین شخصیتهای نسل دوم چپ اسلامی یعنی «میرحسین موسوی» و «محمد خاتمی» و حتی «مهدی کروبی» توسط جریان اصلاحات سانسور گردید و جریان راست اسلامی با یک برنامه گام به گام و صبورانه در مدت سی سال کل نسل دوم چپ اسلامی را استحاله کرد داستان مفصلی است که باید در فرصتی مقتضی با مستندات کافی مطرح گردد. در اینباره اجمالاً باید به نقش بسیار مهم و محوری عبدالکریم سروش و سعید حجاریان در این استحاله تدریجی اشاره کرد که در کنار نفوذ سیاسی شخصیتهای کارگزاران در احزاب اصلاح طلب مبانی نظری این زوال تدریجی چپ دوم را فراهم کردند. در دهه 1360 عبدالکریم سروش مردی از خاستگاه راست اسلامی، فارغ التحصیل مدرسه علوی، مخالف دو آتشه دکتر علی شریعتی و  متکی به تفکر سنتی اسلامی بویژه آراء غزالی توانست خود را به محوریت حلقه فکری اصلی چپ یعنی کیان مبدل کند و به تدریج بنیانهای تفکر چپ را با سوهان «روشنفکری دینی لیبرال» خود که به دروغ بعنوان خلف روشنفکری اسلامی شریعتی جا زده بود، نابود کرد. سعید حجاریان امّا نفر دومی است که با حضور در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری سیر انفسی خویش از «چپگرایی ایدئولوژیک» به «راست گرایی تکنوکراتیک» را سرمشق تحول کل جناح چپ نسل دوم کرد و عملاً در مقالات خویش در نیمه اول دهه هفتاد این تحول را با ادبیات الهیاتی، فلسفی، سیاسی، جامعه شناختی و اقتصادی تئوریزه کرد.

  آخرین مهره باقی مانده از تفکر قدیم چپ اسلامی یعنی میرحسین موسوی و تا حدودی مهدی کروبی به نحو باورنکردنی ای توسط جریان راست جدید (ائتلاف کارگزاران و اصلاح طلبان) به معنای واقعی کلمه «مصرف» و از صحنه سیاست اخراج شدند و محمد خاتمی هم علی رغم اختلاف نظر جدی با راست محافظه کارانه تن به این استحاله سپرد.

نسل سوم چپ اسلامی: ظهور احمدی نژاد

انتخابات 1384 نشان داد که علی رغم استحاله بدنه سیاسی جناح چپ، مطالبات چپ اسلامی هنوز در اعماق وجود ایرانیان ریشه دارد و این اندیشه به هیچ وجه پایگاه اجتماعی خویش را از دست نداده است.

  «اصولگرایی» نظریه سیاسی بی معنایی است که نسل دوم جریان راست اسلامی (دهه شصت) در اعتراض به ائتلاف رهبر اصلی خود یعنی هاشمی رفسنجانی با جناح چپ روی خود گذاشت تا با بازتولید اختلافات دهه شصت بتواند سهمی در قدرت پیدا کند. در واقع دعوای اصولگرایی- اصلاحات چیزی جز دعوای نسل دوم راست اسلامی با نسل سوم راست اسلامی بر سر استقرار در صحنه قدرت و حفظ شبکه سیاسی-اقتصادی وابسته به خود نبود. البته مشخص است که نسل سوم راست نظریه سیاسی خویش را را یک مرتبه بهبود بخشیده و با معادلات جدید جهان و بویژه سقوط شوروی و همینطور مطالبات جدید نسل جوان هماهنگ کرده بود و حال آنکه نسل دوم راست همچنان بر همان مناسبات قدیم و شبه فئودالی بازار و حکومت اصرار می ورزید. حاصل نظری تحول در اندیشه راست اسلامی در نسل سوم بصورت نظریه «هم توسعه اقتصادی هم توسعه سیاسی» درآمده بود که صورتی التقاطی و سطحی از آن در انتخابات ریاست جمهوری 1384 توسط نسل دوم راست تقلید شد.

   در میان کاندیداهای اتخابات 84 اما شخصی نو با نوستالژی «رجایی» و رویکردهای مردم گرایانه و عدالتخواه با رویه ی انتقادی رادیکالی نسبت به تسلط جریان راست بر مناسبات سیاسی و اقتصادی کشور خود را به مردم معرفی کرد که شگفتی ساز انتخابات شد. محمود احمدی نژاد اما در دولت اول خود تلاش کرد که تفکر مردم گرا، امپریالیسم ستیز و عدالتخواه خویش را متکی بر دیدگاه های اسلامی و حوزوی استوار کند اما در این راه توفیقی نیافت. احمدی نژاد غافل از این بود که اندیشه سنتی حوزوی پایگاه تفکر راست اسلامی است و نمی تواند مبنایی برای چپ اسلامی نسل سوم فراهم کند.

با این اوصاف احمدی نژاد در دولت دوم ریاست جمهوری خود با تفطن یافتن به عدم امکان سرمایه گذاری بر حوزه علمیه از یک سو و نیروهای سیاسی اصولگرا از سوی دیگر، شبکه سیاسی خویش را به کلی از نیروهای اصولگرای راست تسویه کرد و تلاش کرد تا بر پایه نظریه نوینی از «ایران گرایی اسلامی» که توسط مهندس مشایی تئوریزه می شد چپ اسلامی را با ملی گرایی از یکسو و چپ جهانی از سوی دیگر پیوند زند.  شرایط اجتماعی و سیاسی و اقتصادی کشور اما کشش این دگردیسی در گفتمان چپ نسل سوم را نداشت و احمدی نژاد در فقدان حلقه یاران فکری و سیاسی هماهنگ و زیر فشار بحران اقتصادی شرایط تحریم سرنگون شد.

یکه تازی نسل چهارم راست اسلامی و خلأ نسل چهارم چپ اسلامی

در شرایطی که نسل سوم راست اسلامی (ائتلاف اصلاح طلبان و کارگزاران) در تلاش نافرجام 88 در هم شکسته شده بود و بخشی از آن رادیکالیزه شده به راست سکولار جهانی پیوسته و پایگاه اجتماعی داخلی در شرایط حبس رهبران سیاسی سردرگم مانده بود، باز هم اتاق فرمان اصلی راست ابتکار عمل را بدست گرفت و با استفاده از فرصت در حصر خانگی بودن رهبران نسل سوم (که همانطور که گفته شد راست خالص هم نبودند و شائبه چپ روی در صورت آزادی آنها انتظار می رفت) نسل چهارم راست را با رهبری حسن روحانی وارد صحنه کرد و در یک بازی گردانی بسیار پیچیده با تغییر گزینه ها از هاشمی به عارف و از عارف به روحانی توانست تمام قوای نسل سوم راست و پایگاه اجتماعی آنها یعنی طبقه متوسط را به نفع خود بهره برداری کند.

 در انتخابات 92 اصولگرایی یا همان نسل دوم راست اسلامی که به کلی از قافله تحولات کشور عقب است و پس از مشارکت کامل با راست نسل سوم در پایین کشیدن احمدی نژاد، صرفاً به واسطه شبکه قدیمی سیاسی و اقتصادی خود در صحنه باقی مانده است، با تکرار اشتباه انتخابات 84 بازهم به تقلید از گفتمان راست مدرن نسل سوم پرداخت. تنها استثناء سعید جلیلی بود که اگرچه علاقه مند به بازتولید چپ نسل چهارم بود اما به واسطه ریشه های راست خویش در دانشگاه امام صادق هیچ توفیقی نیافت و تنها بخشی از بدنه اجتماعی بی رهبرمانده احمدی نژاد را جذب خود کرد.

  در چنین شرایطی است که خلأ گفتمان نسل چهارم چپ اسلامی به شدت احساس می شود. اگرچه در دو سال گذشته و در شرایط همدلی کامل قوای سیاسی کشور با دولت روحانی، بخش کوچکی از جریان اصولگرایی با محوریت سعید جلیلی و نام سیاسی «پایداری» و عنوان اجتماعی «دلواپسان» با فاصله گرفتن از اصولگرایی رسمی «علی لاریجانی» تلاش داشت که تحرک نویی را پدید آورد اما ماجرای تصویب برجام در مجلس نشان داد که این جریان به شدت به لحاظ فکری و سیاسی تحت نفوذ نیروهای راست است.

   بدنه اجتماعی انقلاب اسلامی باید تجربه شکست احمدی نژاد در اتکا به اصولگرایی و همینطور حوزه های علمیه را جدی بگیرد و خود مردانه پای در راه بازسازی تئوریک چپ اسلامی کند. نکته بسیار مهمی که طرح آن تنها امروز پس از عبرت گرفتن از تجربیات گذشته ممکن شده است، توجه به اندیشه سیاسی آیت الله خامنه ای است. جریان راست اسلامی در 25 سال گذشته پیوسته تفسیری راست گرایانه از اندیشه ایشان به نسل جدید ارائه داده است که خود مهمترین مانع در استحاله افکار ایشان در جامعه و دیده نشدن افکار نوگرایانه و پیشروی ایشان در زمینه های گوناگون است. «راست زدایی از اندیشه آیت الله خامنه ای» که مهمترین رهبر فکری برجای مانده از نسل اول و اصیل چپ اسلامی است، کارویژه بسیار مهم نسل چهارم انقلابیون خواهد بود تا از این طریق اندیشه اصیل انقلاب از اسارت اصولگرایی و راست خارج شده و تواناییهای عظیم ملی و جهانی آن در رودر رویی با امپریالیسم امریکایی و توسعه گرایی انسان سوز و بنیان برافکن راست گرایان داخلی آشکار گردد. امری که تنها با توجه به نفوذ بسیار غلیط تفکر راست بر تمام عرصه های نظری و عملی، از معرفت شناسی و هستی شناسی و فلسفه سیاسی و فلسفه علم و اندیشه اقتصادی و تاریخ اندیشه گرفته تا نیروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و رسانه ای داخل کشور، ابعاد عظیم و بسیار اساسی آن نمایان خواهد شد.

 

منبع : سوتک!جمهوری اسلامی و نیاز به رستاخیز نسل چهارم چپ اسلامی
برچسب ها : اسلامی ,راست ,سیاسی ,جریان ,اندیشه ,اقتصادی ,راست اسلامی ,احمدی نژاد ,جریان راست ,توسط جریان ,پایگاه اجتماعی

کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»

:: کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»

کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»

نظام آموزشی مدرن مهمترین کارگزار ایدئولوژی زدایی در ایران

اول بار که نام کنفرانس به گوشت می خورد خوشحال می شوی آن هم به خاطر شنیدن کلمه «عدالت آموزشی». سرمایه داری روز به روز بیشتر در حال غلبه بر نظام آموزشی ماست و این لاجرم بی عدالتیهای پنهان بسیاری را پدید آورده است: مهمترین کارکرد نظام آموزشی ما آنست که فرزندان اقویا را همچنان در طبقه اقویا نگه می دارد. بچه پولدارِ بالاشهر نشینِ بورژوا مآبِ پیش دانشگاهیهای خوب تهران با پارکینگ ماشینهای شاسی بلند رتبه های خوب کنکور سراسری و آزاد را دو قبضه می کنند و بچه مثبتِ شهرستانیِ مدرسه دولتیِ سر محله باید به فکر یک پادویی  خوب در اداره ای، شرکتی، دکانی جایی باشد که بعد سربازی به جای جیب مبارک ابوی یه لاقبای بیچاره، آویزان دولت مستظهر به دکل نفت (اگر چیزی اش برسد به این مویرگهای آخر زنجیر!) یا جیب مبارک ابوی آقازاده ی بورژوای مذکور شود.

 البته این فقط ظاهر قصه است. پوستر کنفرانس را که می بینی ته دلت احساس می کنی که یک بویی می دهد ولی خوب شیرفهم نمی شوی که بوی چیست. بعد که به برگزارکنندگان نگاه می کنی و اسم سازمان مدیریت و برنامه ریزی و از آن مهمتر دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه شریف را که می بینی تازه معلوم می شود که آن بوی مخصوص بوی نچسب بچه لختیهای افریقایی در پوسترهای یونسکو است!

   برای فهم رابطه میان توسعه و عدالت آموزشی، یا به عبارت بهتر تفکر نوکارگزاران و عدالت آموزشی باید این چارچوب نخ نمای بوردیوییِ شبه مارکسیستی در تحلیل آموزش در ایران را کنار گذاشت و عینک فرهنگیِ مطالعات تاریخ معاصر را بر چشم گذاشت. البته پرواضح است که قبل از همه اینها باید عینکهای خر رنگ کنِ «حقوق بشری» و «حقوق کودکان» و «حقوق مهاجرین» را که برنامه کنفرانس مالامال از اینهاست به دور انداخت.

   مسأله «توسعه آموزش به مناطق محروم» در تاریخ معاصر ایران طنین بلندی دارد. بلندترین صدای آن مربوط می شود به پروژه بزرگ «سپاه دانش» که شاه امریکایی پنجاه سال پیش در مجموعه رفرم کلان انقلاب سفید پیاده کرد. ساده لوح ترین مورخین هم اذعان دارند که رسیدگی به محرومین و بهبود وضع روستاییان آخرین هدف در پیاده سازی این طرح بود، همانطور که آزاد کردن رعیت از سلطه ارباب بی اهمیت ترین موضوع در اصلاحات ارضی، یا دادن حقوق برابر به زنان و مردان آخرین مسأله در طرح «حق رأی زنان» و ارتقای کیفیت آموزشی بی ربط ترین مسأله به «انقلاب آموزشی» در انقلاب سفید بود.

  هدف از سپاه دانش چه بود؟ مسأله اصلی اینست که مناطق روستایی و پیرامونی هنوز «استقلال فرهنگی و اجتماعی» خویش را حفظ کرده اند و نتوانسته اند در نظم جدید مدرن ایران که مدرنیزاسیون پهلوی در تهران و شهرهای بزرگ کلید زد ادغام گردند. به عبارت بهتر مناطق پیرامونی ایران هنوز در جهان سنت زندگی می کنند و مناسبات خویش را در چارچوب جهان بینی، فرهنگ، اقتصاد و روشهای قدیم انجام می دهند. این عدم ادغام مناطق پیرامونی جزیره های بی ثباتی را می سازد که بخاطر استقلال فرهنگی و اجتماعی، پیوندی با دولت مدرن به عنوان مهمترین کارگزار مدرنیته ی ایرانی ندارد و نفس این استقلال از دو جهت بسیار مخاطره انگیز است: اول اینکه منابع و ظرفیتهای انسانی، معدنی، اقتصادی و ... روستاها و شهرستانها را از دسترس خارج می کند. یعنی بازار خوبی از نیروی کار و همینطور مصرف دائمی از چرخه اقتصاد بیرون می افتد که کاملاً به ضرر اقتصاد مدرن نیمه بورژوایی-نیمه دولتی ایران است.

مسأله دوم از این یکی خیلی مهمتر است. استقلال فرهنگی و استقلال اقتصادی، استقلال سیاسی می آورد و این یعنی آنکه تمام این جزیره های جدا مانده مناطق مستعدی برای طغیان سیاسی و جذب ایدئولوژی های انتقادی و اعتراضی به شمار می آیند. مسأله این نیست که این مناطق فقیر یا غنی باشند، مسأله اینست که فقر اگر با وابستگی سیاسی توأم نباشد به طغیان می انجامد. فقر کنترل شده در چارچوب وابستگی فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مشکل را به خود فرد نسبت می دهد و راهی خیالی را به روی فرد می گشاید که مانع شکل گرفتن «حسّ بن بست»، توجه به ساختارهای کلان و اعتراض سیاسی در او می شود. این تفاوت ماهوی فقر افریقایی بدبخت قرن بیستم با افریقایی بدبختر قرن بیست و یکم است.

   ایدئولوژی مهمی که شاه در دهه چهل شمسی از رواج آن در میان دهقانان و روستاییان بسیار بیم داشت کمونیسم بود. البته توسعه ی «توسعه» به مناطق محروم همانطور که گفته شد اساساً ضد هرگونه ایدئولوژی و تفکر سیاسی معارض عمل می کند و مختص مقابله با کمونیسم نیست. این همان طرحی است که سال گذشته باراک اوباما در 69امین کنفرانس سالیانه سازمان ملل برای مقابله با رواج «اسلام گرایی» در جهان اسلام برای حفظ موجودیت «عصر امریکایی بعد از جنگ جهانی دوم» ارائه کرد:

«اگر فراتر از مرزهای خود نگاه کنیم، اگر یک تفکر جهانی داشته باشیم و با مشارکت اقدام کنیم، می توانیم مسیر این قرن را ترسیم کنیم، همانطور که پیشنیان ما عصر پس از جنگ جهانی دوم را رقم زدند ... در اینجا من میل دارم به طور مستقیم با جوانان در سراسر دنیای مسلمان سخن بگویم ...شما نشان داده اید که وقتی جوانان ابزارهای موفقیت را در اختیار داشته باشند- مدارس خوب، آموزش در ریاضیات و علوم، اقتصادی که پرورش دهندۀ خلاقیت و کار آفرینی باشد- در آن صورت جوامع شکوفا خواهند شد. بنا بر این آمریکا با کسانی که این دیدگاه را ترویج می کنند مشارکت خواهد کرد.»[1]

مسأله ی اصلی در ایران به جامعه شناسی رأی مردم در انتخابات 1384 و 1388 بازمی گردد. در شرایطی که مردمان شهرهای بزرگ یا به عبارت بهتر طبقه متوسط شهری تحت تأثیر حساسیتهای اقتصادی و فرهنگی خاص طبقه بورژوا در پی رأی به کاندیدای تجدّدگرا و تداوم نورمالیزاسیون و عرفی شدن جمهوری اسلامی بودند، مردم روستاها و استانهای پیرامونی که علی رغم تمام تجاوزهای فرهنگی مدرنیزاسیون، هنوز استقلال فرهنگی خود را از دست نداده در چارچوب کلی تفکر عدالتخواه و بومی انقلاب اسلامی می اندیشیدند، به اصلاحات اساسی در ساختار نظام بر مبنای همان ایده آل صدر انقلاب رأی دادند. با اینکه نامزد مورد نظر طبقات مستضعف ایرانی نتوانست آرمانهای این مردم را برآورده کند، امّا زنگ خطر یکدست نبودن بافت فرهنگی ایران برای طرفداران ایران سکولار بی ادّعا یا همان رژیم پهلوی بازتولید شده در جمهوری اسلامی استحاله شده به صدا درآمد.

   بر این اساس است که تصور می کنم کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» تکنوکراتهای کنونی بیش از هرچیز در ادامه طرح سپاه دانش و توسعه آموزش مدرن به روستاها در رژیم سابق قابل تحلیل و تفسیر است. جلال آل احمد نیم قرن پیش در آستانه انقلاب سفید نوشت: «شهرهای ما اکنون در همه جا به رشد یک غده سرطانی می رویند. غده ای که اگر ریشه اش به روستا برسد و آنرا بپوساند واویلاست.» (غرب زدگی، فصل چهارم) اکنون که قریب نیم قرنی از خشکیدن قلب روستای ایرانی به دست شاه  می گذرد، هنوز روح خبیث مدرنیزاسیون امریکایی نمی تواند از لاشه ی نیمه جان روستایی بگذرد که شاید روزگاری «احمدی نژادی دیگر» از آن سر بر بیاورد.

 با اینحال نسخه سپاه دانش سال 94 طبعاً تفاوتهای مهمی با نسخه پنجاه سال پیش خود دارد. مهمترین مشکل در ضعف آموزش رسمی در نهادینه کردن شهروندی بورژوایی است. بنابراین باید تحت عنوان «تمرکز زدایی از آموزش و پرورش دولتی» و «مسئولیت پذیری شرکتها» و «گسترش ICT و تکنولوژیهای آموزشی مجازی» [2]قلمروهای نوینی به روی مکاتب آموزشی مؤثرتر باز شود. آموزش باید بتواند ضمن انتقال زیربناهای فرهنگی جدید و گسستن نسل جدید روستاییان از جهان بینی سنتی، معیشت آنان را نیز با ساختار اقتصاد مدرن نوظهور ایرانی پیوند بزند. نتیجه کار در یک کلام «رام شدن روستاییان» خواهد بود که احتمالاً به زعم جامعه شناسان پروژه نورمالیزاسیون آخرین پایگاه اجتماعی انقلابی گری در ایران است.



[2]  نگاه کنید به بیانیه رسمی کنفرانس در

https://docs.google.com/document/d/1HgbRSA2R4MCyLGQo4GIKDkSu2F_pLZ-TnLiQcxVSvM0/edit

 

منبع : سوتک!کنفرانس «توسعه و عدالت آموزشی» فاز دوم پروژه ناتمام «سپاه دانش»
برچسب ها : فرهنگی ,کنفرانس ,مسأله ,آموزش ,آموزشی ,مناطق ,کنفرانس «توسعه ,انقلاب سفید ,سپاه دانش ,استقلال فرهنگی ,نظام آموزشی ,ناتمام «سپاه دانش» ,پروژه نا